تبلیغات
مرا بخاطر بسپار - روزگاران دور...

مرا بخاطر بسپار



روزگاران دور...

حاضرم در پای حصاری سترگ آنقدر بایستم تا پنجره ای به روی من باز شود و باران نگاه  تو را ببینم.  حاضرم هر روز رو به شفاف ترین قبله تو را آرزو کنم و همه ی شعرهایم را با عطر آسمانی تو خوشبو کنم.  حاضرم طنین ترانه ای باشم در حنجره ی تو و نسیم خسته ای که در صبحگاهی لیمویی از کنار پنجره تو میگذرد. سحرگاهان با مرغهای دریایی برمی خیزم و به یاد تو نمازمی خوانم و آوازهایم را بین صدفها تقسیم می کنم. چه کسی می تواند قلب مرا برای تو ترجمه کند؟ چه کسی اشکهای مرا در لابلای برگها و روی غنچه ها دیده است؟ چگونه با تو حرف بزنم؟ ای صمیمی تر از هی هی شبانان و ساده تر از اولین باران شتاب آلود بهار! من هرگزبا این ساز شکسته به قله های تو نخواهم رسید اما...  حاضرم تا آشیانه ی سیمرغها بدوم وازپلکان بی شماربرزخ بالابروم ورویای نیلوفران رابرای تونقاشی کنم.   عشق باهمه ی خارهایش زیباترین گل هستی است...ومن این راازدهان باغبان شنیده ام وازنگاه گلهای عصیانگری خوانده ام  که آوندهایشان تشنه ی باران نگاه توست...



[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 17:23 ] [ م محمدخانی ] [ نظرات() ]